شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۷۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنمیک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم
۲
در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشدافروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم
۳
سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر استخود را بر آتش می زنم تا رشک گلزارش کنم
۴
بیگانه خوی من چها الفت پرستی می کندهر دم ز یادم می رود تا یاد بسیارش کنم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth