خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان منچه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
۲
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماندچراغ شعله روشن می شود از دودمان من
۳
چه سازم با هجوم آرزو کز بیم خوی اومحبت هم نگردد قاصد راز نهان من
۴
امید آشنایی از وفا بیگانه ای دارمکز استغنا خیالش هم نگردد همزبان من
صفحهٔ ۱ از ۲