خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است اینز دل چون بگذرد پرسد چه زخم است این چه داغ است این
۲
دلم را ساده لوحی بس نبود اندیشه پیما شدالهی خون شود جام جم است این یا ایاغ است این
۳
نفس در سینه رنگین می تپد از یاد رخساریبهارم پیش پیش گریه می رقصد دماغ است این
۴
تمنا شوق دیدارش تماشا یاد رخسارشمی است این بزم عیش است این گل است این سیر باغ است این
صفحهٔ ۱ از ۲