خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبر و شکیب دیده و جان و دلم از اوغافل کسی که می شمرد غافلم از او
۲
از برق یک نگاه دو حاصل برم زعمرگردیده کام دیده و دل حاصلم از او
۳
بندم ز ناله دست فلک از شکست دلترسم که حل شود بغلط مشکلم از او
۴
آخر مرا به سیر بیابان برد اسیرسیلاب اشک خویش که پا در گلم از او
صفحهٔ ۱ از ۱