خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۳۰۸
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملامت می کنند از شورش حالی که من دارمجنون دیوانه می گردد ز افعالی که من دارم
۲
بنازم مغفرت را جوش بحر اضطراب است اینگریزد معصیت از ننگ اعمالی که من دارم
۳
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دارمنمی دانم چه خواهم کرد با حالی که من دارم
۴
اسیرم بیخودی محوم نمی دانم که را دیدمنگنجد در دل آیینه تمثالی که من دارم
صفحهٔ ۱ از ۱