شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۳۱۸

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل به زلف او چو بندم بر سر دل چون شومهمره خضر پریشانی به منزل چون شوم
۲
ذوق آشوب خطر دیوانه ام دارد چو موجنیستم خس بسته زنجیر ساحل چون شوم
۳
من که از گرم اختلاطی های آتش زنده امگر شعوری دارم از یاد تو غافل چون شوم
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth