خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بت ترسای من مست شبانه استچه شور است این کزان بت در زمانه است
۲
سر زلفش نگر کاندر دو عالمز هر موییش جویی خون روانه است
۳
دل من صاف دین در راه او باختکه این دل مست دردی مغانه است
۴
چو عقلم مات شد بر نطع عشقشچه بازم چون نه بازی و نه خانه است
صفحهٔ ۱ از ۵