خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون ز شهر آن شاهد شیرینشمایل میروددر قفایش، کاروان در کاروان، دل میرود
۲
همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفتپیشپیشش اشک هم منزل به منزل میرود
۳
دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیستکی به پای خویش عاقل در سلاسل میرود
۴
چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حقحق بود آن هم که در ظاهر به باطل میرود
صفحهٔ ۱ از ۲