خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میْپرستانی که از دور فلک آزردهاندهمچو خم از ساغر دل دورها خون خوردهاند
۲
نیست حق زندگی آن قوم را کز بیحسیمردگان زنده بلکه زندگان مردهاند
۳
در بر بیگانه و خویشند دایم سرفرازبهر حق خویش آن قومی که پا بفشردهاند
۴
فارسان فارس را پای فرس گر لنگ نیستاهل عالم از چه زیشان گوی سبقت بردهاند
صفحهٔ ۱ از ۲