خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز دلبر به دلم عزم شبیخون داردکه به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد
۲
میرود غافل و خلقش ز پی و من به شگفتکاین چه لیلی است که صد سلسله مجنون دارد
۳
پای خم دست پی گردش ساغر بگشایتا بدانی چه به سر گردش گردون دارد
۴
شور شیرین نه همین تارک فرهاد شکافتبلکه خسرو هم از آن پهلوی گلگون دارد
صفحهٔ ۱ از ۲