خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگرشورید و گفت جانِ من و جانِ کارگر
۲
شاه و گدا فقیر و غنی کیست آنکه نیستمحتاج زرع زارع و مهمان کارگر
۳
سرمایهدار از سرِ خوان رانَدَش ز جوربا آنکه هست ریزهخورِ خوان کارگر
۴
در خز خزیده خواجه، کجا آیَدَش به یادپای برهنه، پیکرِ عریان کارگر
صفحهٔ ۱ از ۳