خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا حیات من به دست نان دهقان است و بسجان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس
۲
رازق روزی ده شاه و گدا بعد از خدایدست خونآلود بذرافشان دهقان است و بس
۳
در اسد چون حوت سوزد ز آفتاب و عاقبتبینصیب از سنبله میزان دهقان است و بس
۴
آنکه لرزد همچو مرغ نیم بسمل صبح و شامدر زمستان پیکر عریان دهقان است و بس
صفحهٔ ۱ از ۳