خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه منتی پر و بال شکسته بر سر مانهاد بهر رهائی گشود چون پر ما
۲
به هر کس از تر و خشک جهان رسد فیضینصیب ما لب خشک است و دیده ی تر ما
۳
هزار جان گرامی به راه او شد خاکبرش چو جلوه کند تحفه ی محقر ما
۴
به بزم عیش چه حاجت به باده و ساغر؟که هست خون جگر باده دیده ساغر ما
صفحهٔ ۱ از ۳