خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگذشت زجان هر کس و از آن سر کو رفتآنجا به چه کار آمد و زآنجا به چه رو رفت
۲
خونی که روا بود که از تیغ تو ریزداز حسرت تیغت همه از دیده فرو رفت
۳
بودم ز می یار چنان مست که امسالکی باده ندانم به خم از خم به سبو رفت
۴
دل خون شد و از چشمم اگر ریخت چه چارهباز آمدنی نیست هر آبی که زجو رفت
صفحهٔ ۱ از ۲