خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخبجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ
۲
کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیمچه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ
۳
چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکندگرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ
۴
به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگغم بتان که نگنجد در این جهان فراخ
صفحهٔ ۱ از ۲