خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۲۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان ماندهبه دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده
۲
تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادمکه در دل حسرت جور منت ای آسمان مانده
۳
نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکنهمینش بس که دور از درگه پیرمغان مانده
۴
به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقیفغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده
صفحهٔ ۱ از ۲