خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۷۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمیآیدکه کام جان من هرگز ز لعلش برنمیآید
۲
به سرو قامتش گفتم چرا نایی برم گفتامنم سرو سهی لیکن قدم در برنمیآید
۳
من بیچاره از یادت نباشم یک زمان خالیتو را خود یاد من هرگز به خاطر درنمیآید
۴
من مفلس نه زر دارم نه زور اما کنم زاریولی وجهیست عشق او که بیزر برنمیآید
صفحهٔ ۱ از ۳