شعر را زندگی کن
خلوتی با جهان ملک خاتون

شمارهٔ ۸۸۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دلشام نگویم ورا هست کنون دام دل
۲
کام دلم تلخ شد از شب هجران اوآن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل
۳
سنگ جفایت مزن بر دل مسکین منتا ز غم هجر تو بشکندم جام دل
۴
با همه سودای من کز سر زلف تو هستدر سر من ای پسر پخته نشد خام دل
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth