شعر را زندگی کن
خلوتی با طبیب اصفهانی

شمارهٔ ۱۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ما را دگر ز یار، تَمَنّا نمانده‌استچون طاقتِ تغافلِ بی‌جا نمانده‌است
۲
دوران نِگَر که ساغرِ عیشم دَهَد کنونکافتاده‌است شیشه و صهبا نمانده‌است
۳
در راهِ عشق بس که به پایِ دلم شکستخاری، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است
۴
گِرْیَم اگر به طَرْفِ چَمَن، جایِ گِریه استکان گل که بود بهرِ تماشا نمانده‌است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth