خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده استهمچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است
۲
خواهش دنیا دگر در دل نمیگنجد مراداغ آنجا کاروان در کاروان افتاده است
۳
دل جدا از حلقه زلفش نمیگیرد قرارهمچو آن مرغی که دور از آشیان افتاده است
۴
تا به سیر گلستان برخاست آن رشک بهارگل ز بیقدری ز چشم باغبان افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲