خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در آن گلشن که گلچین در به روی باغبان بنددنمیدانم به امّید چه بلبل آشیان بندد
۲
خدنگش رخنهها در استخوانم کرد و حیرانمکه تا کی در کمینم آسمان زه در کمان بندد
۳
چو شد بیرون ز کف فرصت چه کامی یابم از وصلشزهی حسرت که نخل من ثمر فصل خزان بندد
۴
حریم خاص عشقست این که از غیرت نگهبانشز هرکس در گشاید بر رخش اول زبان بندد
صفحهٔ ۱ از ۲