خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کدام شب که فغانم به آسمان نرسدخدا کند که ز دوری کسی به جان نرسد
۲
از آن همیشه ترا سر بر آستان دارمکه پای غیر برین خاک آستان نرسد
۳
من و گلی که زبس سرکشی درین گلشنبشاخ گلبن او دست باغبان نرسد
۴
هزار شکوه گر از دوست باشدت بر دلنهفته دار که شرطست بر زبان نرسد
صفحهٔ ۱ از ۲