خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۱۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوش آن خلوت که چون آیی به روی غیر در بندمتو بگشایی میان و من پی خدمت کمر بندم
۲
نگاری کز رخش یک لحظه نتوانم نظر بندمنمیدانم چه سان از کوی او رخت سفر بندم
۳
چه طرفی زآشیان بستند مرغان تا درین گلشنروم من آشیان تازهای بر یکدگر بندم
۴
ز دهقانی که چشم تربیت دارم چه حالست اینکه نخلم را فکند از پای تا رفتم ثمر بندم
صفحهٔ ۱ از ۲