خلوتی با مجیرالدین بیلقانی
شمارهٔ ۱۱
شکوائیه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هنگام آنکه صبح صف آسمان شکستاول نفس که زد دم شب در دهان شکست
۲
هر بیضه ای که بود برین آشیان سبزمرغ سپیده دم همه در آشیان شکست
۳
شب دید و من که تیر نفسهای سالکانپیکان سفته در جگر آسمان شکست
۴
هر دو کان ز مجمر دلها برون پریدبر روی صبح طره عنبر فشان شکست
صفحهٔ ۱ از ۳