خلوتی با قطران تبریزی
شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح ابونصر مملان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خزان آورد روی خویش سوی باغ و راغابر یک ساعت نجست از تعبیه کردن فراغ
۲
از لب دریا برآمد بامدادان خیل ابرو آسمان از وی شود پر خیل گردو دود و داغ
۳
سرخ شد در کوه از پس لاله چید منقار کبکسم آهو سبز شد از بس گرازان شد براغ
۴
از فروغ لاله و کل می شود رنگین دو چشماز شمیم بان و سنبل می شود مشکین دماغ
صفحهٔ ۱ از ۵