خلوتی با اثیر اخسیکتی
شمارهٔ ۱۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پسرا، هست روز آن که تو روی در وفا کنیز من ار پند بشنوی، ره وحشت رها کنی
۲
نه چنان پای در گلم، که ز تو مهر بگسلمچو خبر داری از دلم، به وفا گر صفا کنی
۳
بکند چشم آشنا، همه شب در سرشک خوناگرش با خیال خود، نفسی آشنا کنی
۴
دو جهان نهد سر بدین، سرای بو که تا مگرقدمی بر سمک نهی، گذری بر سما کنی
صفحهٔ ۱ از ۲