خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ساقیا می ده که حرفی ز آن دهان گویم تراتا نکردم مست کی راز نهان گویم ترا
۲
بس که از حیرت بود هر لحظه ام حال دگرحیرتی دارم که حال خود چه سان گویم ترا
۳
کی توانم گفت حوری در لطافت یا ملکهر چه نتوان دید چون باشد که آن گویم ترا
۴
ساعتی بر چشمه چشمم نمی گیری قرارزین روش می زیبد ار سرو روان گویم ترا
صفحهٔ ۱ از ۲