خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خورشید بسی خاکنشین شد به هوایتروزی نتوانست که بوسد کف پایت
۲
فریاد که جانم به لب آمد ز تحیرحرفی نشنیدم ز لب روحفزایت
۳
خون ریخته بهر ثواب از همه جز ماما را گنه اینست که مردیم برایت
۴
زان غافلی ای ماه که هر شب به ترددچون هاله رهی میفکنم گرد سرایت
صفحهٔ ۱ از ۲