خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنتمکش ای گل که بگردن نفتد خون منت
۲
غایت لطف تن از چشم منت کرد نهاناین چه جورست که من می کشم از لطف تنت
۳
خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سرکرد نومیدم ازان نیز صفای بدنت
۴
تو بگفتار در آور نه بقول دگرانهیچ راهی نتوان برد بسر دهنت
صفحهٔ ۱ از ۲