خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از جان بدود دل غم خالت برون نرفتوز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت
۲
از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشکوز سینه ام حرارت سوز درون نرفت
۳
از حسن الفتیست که گر رفت کوهکنهرگز خیال او ز دل بیستون نرفت
۴
آورد تاب جسم نزارم بآه دلدر حیرتم ز خاک که بر باد چون نرفت
صفحهٔ ۱ از ۲