خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگل خطت چو نقابی ز مشک ناب انداختهزار شاهد فتنه ز رخ نقاب انداخت
۲
مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آنهزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت
۳
دمید تا خط چون شب ز روی چون روزتزمانه دیده بخت مرا بخواب انداخت
۴
بمردن از غم دل رسته بودم آن لب لعلحیات داد مرا باز در عذاب انداخت
صفحهٔ ۱ از ۲