شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۸۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل الفت تمام بآن خاک در گرفتخوش صحبتی میان دو افتاد در گرفت
۲
خونابه نیست بر مژه ام آتش دل استکز چاک سینه سر زد و در چشم تر گرفت
۳
چون من بسیست باده کش بزم عشق لیکبودم تنک شراب مرا بیشتر گرفت
۴
چون شمع باز در سرم افتاد گرمیدل کرده بود ترک تعلق ز سر گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth