شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۰۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفتعشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
۲
تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی دروخانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت
۳
گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکنبیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت
۴
نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستونسینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth