خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست چشم من کزو اشک جگرگون میچکدبر سرم زخمیست از تیغت کزو خون میچکد
۲
میچکد هردم خوی از رخسار آتشناک اوحیرتی دارم ز آتش کآب ازو چون میچکد
۳
میکند در کوه لعل سفته سنگ خاره راقطره کز دیده فرهاد محزون میچکد
۴
لاله میروید برو داغ ملامت هرکجابهر لیلی خون دل از چشم مجنون میچکد
صفحهٔ ۱ از ۲