شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۲۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
با تو وصلم شب نوروز میسر شده بودشبم از وصل تو با روز برابر شده بود
۲
همه شب تا بسحر خنده تو می کردی و شمعسوختن بر من و پروانه مقرر شده بود
۳
می گشودم گره از زلف تو وین بود سببکه هوا مشک فشان خاک معنبر شده بود
۴
داشت خلوتگهم از روشنی شمع فراغکز فروغ مه روی تو منور شده بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth