خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسیدتشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید
۲
از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغغالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید
۳
ژاله وش بارید ازو سنگ ملامت بر سرمآفتی بر کشتزارِ آرزویِ من رسید
۴
کشته آنم که در جولان سمند ناز راسرکِشد از سرکِشی ، هرگه که سویِ من رسید
صفحهٔ ۱ از ۲