شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۴۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتدسراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد
۲
مپوش از من رخ ای خورشید مپسند این که چون شمعمهمه شب تا سحر آتش بمغز استخوان افتد
۳
مگو ای دل بشمع محفل از سوز درون حرفیمکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
۴
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبوداگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth