شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۶۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز رنگ اشک دانستم که بی لعلش جگر خون شدنشانم کس نداد از دل ندانم حال او چون شد
۲
بفرقم موی ژولیدست یا آن زلف را دیدممرا از غیر سودایی که در سر بود بیرون شد
۳
نمی دانم که بر تو عاشقم عشق اینچنین بایدکمالی نیست مجنون را اگر داند که مجنون شد
۴
ز اشک من مکن نفرت مکش دامن که خونست ایننه خونابیست کز عکس گل روی تو گلگون شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth