خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ماه من کز لعل لب کامی به هر ناکام دادخواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
۲
برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقیبهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد
۳
مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش اواضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد
۴
مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتمجان فدای نشأه کان باده گلفام داد
صفحهٔ ۱ از ۲