شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۱۷۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبودسینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
۲
در گریبان دلم روزی که عشقت دست زدهستیم را جز لباس نیستی در بر نبود
۳
جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشتدر جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود
۴
از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیبغالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth