خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو پاره پاره دل از دیده ترم افتدهزار شعله آتش به بسترم افتد
۲
نیاورم بنظر آفتاب را ز شرفدمی که دیده بدان ماه پیکرم افتد
۳
زند بدامن من آفتاب دست ز قدرگهی که سایه آن سرو بر سرم افتد
۴
خوشم بکنج غم و بی کسی که باشم منکه ره ببزم بتان سمنبرم افتد
صفحهٔ ۱ از ۲