خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری بردگردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
۲
تنها نه یار من همین با من ندارد یارییاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد
۳
خونی که در دل داشتم با خاک کویش ریختمتا کی دل بی طاقتم هر جا رود باری برد
۴
پیش چراغ ای شمع جولان مکن مپسند دلهر دم ز بهر سایه ات رشکی ز دیواری برد
صفحهٔ ۱ از ۲