خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگرکرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
۲
اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسدچون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر
۳
نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهانرسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر
۴
چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک رامتصل می پرورد اما بصد خون جگر
صفحهٔ ۱ از ۲