شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۲۲۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روی می‌تابد ز من گر ماه تابان گویمشمی رود از پیشم از سرو خرامان گویمش
۲
می خورد خون دلم گر گویمش جان منیمی شود از چشم من پنهان اگر جان گویمش
۳
با چنین حسنی که رشک از لطف آن دارد ملکهر که انسان گویدش نتوانم انسان گویمش
۴
ای خوش آن وقتی که گویم حال دل پیشش ولیهر چه گویم از پریشانی پریشان گویمش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth