خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیقبطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق
۲
شده ام کم شده رادی سرگردانیهست امید که راهی بنماید توفیق
۳
ای که در ساحل راحت ز سبک بارانیدست ما گیر که در سیل سرشکم غریق
۴
ره مقصود کسی برد که از سر بگذشتهر که دارد هوس کام جز این نیست طریق
صفحهٔ ۱ از ۲