خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای از تو بی دلان را درمان درد حاصلما نیز دردمندیم از ما مباش غافل
۲
ننشست گرد راهت با ما ز سربلندیبااین روش که دارد کی می رسد بمنزل
۳
این داغهاست خونین بر سینه پرآتشیا شعله ها که سر زد دور از تو ز آتش دل
۴
از صبر نیست گر من بر سر نمی کنم خاکدریای محنتم را دشت فناست ساحل
صفحهٔ ۱ از ۲