خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ندیده کام دل از کوی آن سیمین بدن رفتمبه سان لاله بر دل داغ حسرت زین چمن رفتم
۲
به هم بودیم همچون خار و گل عمری بحمداللهخلاف رسم دوران فلک او ماند من رفتم
۳
نگاری همنشینم بود نقشی زد فلک ناگهکه او چون نقش شیرین ماند و من چون کوهکن رفتم
۴
چو شمع انجمن شب سوختم تا صبح بر یادشچو خورشید رخش انداخت پرتو ز انجمن رفتم
صفحهٔ ۱ از ۲