شعر را زندگی کن
خلوتی با فضولی

شمارهٔ ۲۵۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنمچاکها انداخت آب دیده در پیراهنم
۲
پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگردر زمین بوسی گریبان را حسد بر دامنم
۳
گر به تیغ رشک ریزم خون خود نبود عجبهر که او را دوست می دارد من او را دشمنم
۴
کاش سازد پاره دست غم گریبان مراچند باشد زیر این طوق تعلق دامنم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth