خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۲۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز آهم سوخت بیمهرِ رُخَت مَهْ، دوش کوکب همبخواهد سوخت گردون گر برآرم آهی امشب هم
۲
تنم میسوخت شبها آتشی دوش از دلم سر زدکه در آب عرق خود را فکند از تاب او تب هم
۳
نمیگرداند دل را غرقهٔ گرداب زنخدانشاگر موجی نمیآمد به او از پیش غبغب هم
۴
لب از ذکر دهان دوست بستم احتیاطم بینکزین راز نهان واقف نمیخواهم شود لب هم
صفحهٔ ۱ از ۲