خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دمی بی عشق خوبان پری رخسار چون باشمبعالم بهر کاری آمدم بی کار چون باشم
۲
چو دیده ام قامتش از بی خودی خود را ندانستمخدا داند بوقت دیدن رفتار چون باشم
۳
شدم در تنگنای دهر بیزار از دل و از جانجدا از یار در یک خانه با اغیار چون باشم
۴
مکن از نالهای زار دور از بزم او منعمنیم در بزم او بی نالهای زار چون باشم
صفحهٔ ۱ از ۲